روزهای بارونی این خوبی رو دارن که آدم فرصت نمی کنه تو صورت بقیه نگاه کنه و معمولا سرش رو می اندازه پایین و ناخودآگاه به زمین نگاه می کنه. دقیقا همونجایی که سالهاس داره روش قدم می گذاره و زندگی می کنه. ما معمولا اون چیزایی که باهاش سر و کار داریم رو نمی بینیم و عادت داریم بیشتر اون چیزایی رو ببینیم که باهاش سر و کار نداریم مثل آدمهای دیگه. حتی گاهی چهره آدمهایی که دو و بر ما هستند وبیشتر می بینیمشون رو کمتر یادمون میاد تا آدمهایی که کمتر می بینیمشون. وحشتناکترین بخش ماجرا وقتیه که به خودمون عادت می کنیم و کلا قیافه و زندگی و افکار و نگاههامون یادمون می ره. اونوقت وقتیه که ما تموم شدیم و رسما داریم برای دیگران زندگی می کنیم. این معنیش این نیست که خودمون رو دوست نداریم این فقط معنیش اینه که با خودمون بودن کاملا برامون از اولویت می افته. شاید برای همینه که سخت ترین لحظه ها برای ما مرگه. چون یهو می فهمیم که خودمون هم بودیم و درست نتونستیم به خودمون فکر کنیم. من نمی دونم ولی فکر می کنم لحظاتی که توی قبر منتظریم که ازمون سوال کنن فرصت کمی برای کشف خودمونُ علایقمونُ اعتقاداتمون و حتی یادآوری چهره خودمونه چون هم اضطراب داریم و هم نمی دونیم که دقیقا قراره چی بشه. اصلا یکی از سختی های قبر همینه که باید خودمون رو یعنی حقیقتی که بهش عادت کردیم رو دوباره کشف کنیم. کشف حقیقتهای بزرگ به خاطر بزرگیشون وحشتناکه حتی اگه کسی هم از آدم در مورد جزییات این حقیقت بزرگ سوال نکنه.....
یا حسین
اسطوره در نگاه تو تفسیر می شود
خورشید در وجود تو تعبیر می شود
یادم اومد که شبی که داشتم به مکه می رفتم چند بیت شعر ساختم. چه حالی داشتم! امروز بعد از گذشتن ۱۲ روز از بازگشتم از مکه یهو دلم پرکشید برای اون شب. اون شبی که با لباس احرام و با مقداری اضطراب چشمام منتظر مکه بود. تا رسیدم به هتل ِ وسایلم رو همونجا تو لابی گذاشتم و رفتم مسجد الحرام. چه خبر بود! همه اش خدا بود که داشت موج می زد: و خدایی که در این نزدیکی است....
بگذریم. دوست دارم اون شعر رو بنویسم. اگه نظری داشتین بگین. شعرم حتما اشکالات ادبی داره ولی بالاخره حس و حال من رو تو اون شب نشون می ده:
امشب به سوی شهر خدا گام می زنم / با یاد زمزمش به صفا جام می زنم
در نرمخاک ساحل دریای هبوط/ موجم که در مسیر فنا گام می زنم
چون در دلم به جز هوس قامت تو نیست/ میمم ولی دم از الف و لام می زنم
خوبان روزگار گرفتار موی تو/ من نیز یک گره به دل دام می زنم
بادابلند قصه زلف سیاه تو/ سودای عشق بر سر این شام می زنم
من بر فراز بام جهان ایستاده ام/ فریاد فقر بر سر این بام می زنم
گرمای جان توست در قفس سرد نام من/ من داغ ننگ بر سر این نام می زنم
عکس زلال خال لبت در پیاله بود/ من بوسه های گرم در هوس کام می زنم
خون دل من است در این جام پر زمی/ آتش به جان باده زرفام می زنم
این باده سرمدی است فقیهان نظرکنید/ من لب مدام بر لب این جام می زنم

