چند کلمه ای از هسه دربازه اقبال لاهوری:
«محمد اقبال لاهوری [يا اگر دقيقاً كلام هسه را بكار گيريم Sir Muhammad Iqbal] بهسه قلمرو معنوی تعلق دارد. آثار گرانسنگِ او نيز از سرچشمه اين سه جهان معنوی سيراب میشوند: قلمرو معنوی هند، جهان روحانی اسلام و دنيای انديشههای مغربزمين.
مسلمانی برخاسته از سرزمين هند، آموخته قرآن، تعليمديده ودانتا و فرهيخته عرفان ايرانی- عربی؛ اما سخت متأثر از پيچيدگی فلسفه غرب، و با برگسون و نيچه آشنا، ما را در عروج فزايندهای بهقلمرو معنوی خويش هدايت میكند.
اقبال عارف نيست، اما تقديسشده مولای روم است. نه هگلگراست و نه پيرو برگسون، ليكن فيلسوفی نظری است. سرچشمه توانايی فكری او اما در جای دگر نهفته است؛ در ديانت و در ايمان او. اقبال ديندار است، دينداری كه خود را وقف خدا كرده است. با اين همه ايمان او كوتهبينانه و كودكانه نيست، سرتاسر متهورانه و مردانه است، آتشين است و پيكارگر؛ و پيكار او تنها در راه خدا نيست، بلكه مبارزهای برای اين جهان نيز هست. زيرا ايمان اقبال ادعای فراگيری و جامعيت دارد و بیهيچ ترديد، خواستِ آزادگی و آزادانديشیِ دينی را نيز در بردارد. رؤيای او بشريتی است متحد، بهنام و در خدمت خدا.
در نگاه راهيان سفرِ معنوی بهمشرقزمين، گسترة دانش و فرهيختگی اقبال و شوق خيالپردازیِ پُرظرافت او همچون نبوغ مهم و مِهِين اين انديشمندِ توانا، جلوهگر نخواهد شد؛ بلكه قدرت عشق و نيروی خلاقيتِ شاعرانة اوست كه تحسينبرانگيز است. مسافران اين راه، او را بهخاطر آتشی كه در سينه نهان دارد و بهخاطر جهانِ تصاوير شعرهايش گرامی خواهند داشت؛ و كتاب «جاويدنامه» او را چون «ديوان شرقی- غربی» دوست خواهند داشت».
غریب و خسته و تنها در اوج دلتنگی نشسته ام به امید هبوط یکرنگی
در این حضور تپشناک سایه های زیاد دلم خوشست به ویرانه های بیرنگی
کجاست دست پر از مهرمادر خورشید که می سپرد دلم را به شوخی وشنگی
پر از سکوت فاصله ام با سرود کودکیم چقدر دور شدم از ترانه رنگی
کدام خواب،مرا از نگاه آینه برد کدام باده مرا سرکشید تا منگی؟
شکوه دانه برف از سپیدی من بود کی آمدم به سیاهی؟ به خانه سنگی؟
نه زخمه دل تاری به شوق می کشدم نه ذوق می کنم از ناله سر چنگی
صدای مولوی از دور هم نمی آید چه دلشکسته ام از جنگ رومی و زنگی
دلم گرفته شد از قصه های بی سرو ته کجاست حس دل انگیز حرف یکرنگی
چقدر قافيه ها تنگ مي شود بانو چقدر بي تو نشستن،چقدر دلتنگي؟

