تبليغاتX
بخوان! - بلکه...
چهارشنبه 1386/08/16 ساعت 23
چند روزه که دارم فکر می کنم که یه چیزیایی بنویسم اما نمیشه. یه اشاره ای می کنم که حداقل یه حرفی زده باشم:

۱- قیصر امین پور به آخر عشق که ابتدای کلام او و بودن او بود پیوست و چه تلخ بود...چه شعرهای دوستداشتنی ای داشت این مرد!

۲- سریال خانه سبز شروع شد و تمام شد. رفتم به حال و هوای ده سال پیش...اونوقتها سریالها بهتر بود و این سریال بهترین بود! پر از سبزی بود و آرامش. من تک تک آدمهاش رو دوست داشتم و دوست دارم..

۳- از دست تازه به دوران رسیده های جوونی که هنوز دهنشون بوی شیر می ده و به بزرگان انقلاب و کسانی مثل لاریجانی که یک تنه جلوی خیلی جریانها وایساد تا اسم اصولگراها زنده بمونه و حالا یه عده میوه این کار بزرگ بچینن بدوبیراه می گن  عصبانی می شم. اونایی که دوم خرداد ۷۶ دهسالشون بوده و اصلا اضطراب اون روزای ما  رو نمی دونن و نمی فهمن و حالا این ور و اونور می شینن و دم از خروج این و اون از دایره اصولگرایی می زنن...

۴- ز.م توی یه کامنت گفته بود که چرا چیزایی که دوست داریم از دست می دیم.

فکر می کنم قشنگی خواستنهای ما به از دست دادنه و این یعنی رفتن قیصر و تموم شدن خانه سبز و بدوبیراهگفتن بعضیا به بزرگان٬

بلکه دوباره از به دست آوردن خواستنیها لذت ببریم...  

نوشته شده توسط محمد شیخ | لینک ثابت | موضوع: