سه شنبه 1386/09/06 ساعت 0
آقا من از عقلانیت خسته ام.
من از عقل خسته ام.
من از سکوت و سکون عقل محتاط خسته ام.
من از کندوهای زنبور عسل خسته ام.
من دلم پر می کشد برای دویدن خرگوش وقتی چشم های عقاب برق می زند
من دلم پر می کشد برای وسوسه ماهی وقتی کرم می بیند
من دلم پر می کشد برای ترس برق دندان وقتی چشم ها خیس عادتند
من دلم پر می کشد برای پیله کرم ابریشم وقتی پروانه ها باید پرواز کنند
چقدر خسته ام که نمی توانم پر بکشم
افسرده ام؟ رمانتیکم؟ اختلال روانشناختی دارم؟ در گذشته مانده ام؟ باشد
در عوض یک روز چشم باز می کنم و می بینم که مرده ام
نه اینکه از اضطراب مرگ روزی هزار بار بمیرم....
